تبليغاتX
(هگارا) (یاد یار)
(هگارا) (یاد یار)
اللّهم أرنی الطلعة الرشیدة
رابطه
یه جاهایی که آدم تو دردسر میفته؛ یه سری ادعاهایي که می کرده يادش مي ياد، يه سري حرفاي بزرگتر از دهن!

پ.ن: آدم دوس داره بعضي حرفا رو فقط واسه دو تا گوش تعريف كنه يا فقط واسه دو تا چشم بنويسه!
|+| نوشته شده توسط من در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 ساعت 17:6 |

به تکرار اندر افتاده ام
سرگرمی بزرگ و کوچیک داره!
بعضیاش مثله کنکور یه سال سرگرمت می کنه بعضیا مثله اعتکاف ۳ روز بعضیا مثله فیلم یک ساعت و نیم!
سرگرمی خوبه اما به عنوان سرگرمی نه یه کار جدی...

|+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 ساعت 12:52 |

تف تو ریا
الآن حس آدمی رو دارم که میره صورتش رو از ته می تراشه و یه ریش بزی می ذاره (سیبیلاشم یعنی از ته زده) بعد تلفن زنگ می زنه و می گه برای مصاحبه ی دانشگاه امام صادق تشریف بیارید!

پ.ن: هیچ حس خاصی نیست...
|+| نوشته شده توسط من در جمعه نوزدهم تیر 1388 ساعت 20:58 |

دل
یه موقع هایی واسه دل خودم اینجا می نوشتم!
الآن جایه یگه یی رو پیدا کردم واسه دل خودم بنویسم!
برا دلای دیگم خیلی حرفی واسه گفتن ندارم!

پ.ن: نتیجش می شه همین نیمه تعطیلی وبلاگ...
|+| نوشته شده توسط من در شنبه سیزدهم تیر 1388 ساعت 21:12 |

تغییر فضا
با سلام
این چند مدت واقعا حرفی واسه گفتن نداشتم یعنی از اولشم نداشتم...
اصلا حرفی که واسه گفتن باشه نمی دونم وجود داشته باشه یا نه...
فردا هم کنکور دارم...
پس فردا هم کنکورمو دادم...
چن مدت دیگه اصلا یادمم نم یاد که من هم کنکور دادم...
۳ تا جمله واسه کنکور واقعا زیاد بود..
با این که می گمو دوست دارم اعتقاد داشته باشم که سیاست برام مهم نباشه این چن وقته اونقدر حرف سیاسی زدم که دیگه خسته شدم...
از بین نامه های علما فقط از نامه ی آقای حائری به رهبری لذت بردم... خیلی لذت بردم...
خدایا تو این شولوغ پولوغی ها از یادم نری ها...
دوستت دارم يه عالمه

پ.ن: تیتر هیچ ربطی با اینایی که نوشتم نداشت! مثله یکی از این خطها نوشت:
فضا داره تغییر می کنه...

|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 11:49 |