تبليغاتX
(هگارا) (یاد یار)
(هگارا) (یاد یار)
اللّهم أرنی الطلعة الرشیدة
قانون
موقعی که یه اتفاقی بخواد بیفته؛ حكما ميفته!

|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ساعت 13:25 |

میکده
یه آقایی هست که من هر وقت می خوام راجع بهش چیزی بگم مجبور می شم از مهربونیش بگم.
یه اقای همه چی تموم!
یه آقایی که بی برو بر گرد هر چی دارم و ندارم از اونه و  زیر بال و پرش خودشم...
یه اقایی که موقعی اشکام جاری می شه حس می کنم بهم لبخند می زنه و زیر نگاهش ذوب می شم.
یه اقایی که به اسطه ی اون وجب به وجب خونش رو دوست دارم.
یه آقایی که اول اسمش امام رضاست.

پ.ن: اگه کاری نداشتین، بازم دعوت مي كردين؟
خواستم بگم طلاييمون كن آقا ديدم خيلي نفهميه خيلي...
آقا رضاييمون كن!‌ همون كه خودت مي پسندي.

|+| نوشته شده توسط من در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 ساعت 15:12 |

تک فام
شبها نزدیک نزدیکی از همیشه نزدیک تر...
|+| نوشته شده توسط من در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 ساعت 16:13 |

کوری
آدم عاقل بدون امام نمی تونه قدم از قدم بر داره!نمی تونه با همین عادات و ظواهر صبح رو شب کنه!

پ.ن: من با شکلک ها خیلی رابطه ندارم اما رابطم با علامت تعجب خیلی گرم و صمیمیه!

|+| نوشته شده توسط من در سه شنبه بیستم اسفند 1387 ساعت 23:3 |

مهربون با تو ام
خدایا نکنه بذاری به این خوشی های کوچیک و بزرگ سرگرم شیما!
من اندازش نيستم كه بگم
با هر چه دلم قرار گيرد بي تو
آتش به من اندر زنو آنم بستان
اما دوست دارم به جون خودم. هر چي هستم و نيست از تو ام. ظرفيت بده هر چي مي خواي بگير. دوست داشتنتو پات وايسادن و تضمين كن هر كاري مي خواي بكن. ما مخلصتم هستيم!

پ.ن: دنيا!‌ريز مي بينمت. (حالا من جو گير شدم تو جو گير نشي!)

|+| نوشته شده توسط من در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 22:27 |

فمینیسم
بزرگترین ظلم رو در حق زنان اونایی می کنن که دنبال جایگاه نادیده شده زن می گردن و داد و قال می کنن و اصلا نمی فهمن زن یعنی چی.

پ.ن:شما بگو زن یعنی چی؟ نه خوب بگو دیگه!

|+| نوشته شده توسط من در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 ساعت 21:18 |

حماسه قربان
یک یک شروع کردند به جواب دادن به حضرت: آقا! ما را مرخص می فرمایید؟! ما برویم و شما را تنها بگذاریم؟! نه به خدا قسم.
یک جان که قابل شما نیست؛ يك جان كه در راه شما ارزش ندارد.
يكي گفت: من دلم مي خواهد كه من را مي كشتند،‌جنازه من را مي سوختند،‌خاكسترم را به باد مي دادند،‌باز دو مرتبه من زنده مي شدم،‌باز در راه تو كشته مي شدم،‌تا هفتاد بار تكرار مي شد،‌يك بار كه چيزي نيست.
ديگري گفت: من دوست داشتم هزار بار مرا پشت سر يكديگر مي كشتند،‌من هزار جان مي داشتم و قربان تو مي كردم.
اول كسي كه اين سخن را گفت،‌كه ديگران دنبال سخن او را گرفتند،‌ برادرش ابوالفضل بود. «بدئهم بذلک اخوه العباس بن ابیطالب علیه السلام» یعنی اول کسی که به سخن آمد و این اظهارات را به زبان آورد برادرش ابوالفضل العباس بود.
پشت سر آن حضرتُ دیگران شبیه این جمله ها را تکرار کردند.

این آخرین آزمایش بود که اینها می بایست بشوند، و آزمایش شدند.
بعد از اینکه صد در صد تصمیم خودشان را اعلان کردند، آن وقت اباعبدالله پرده از روی حقایق برداشت و فرمود: پس به شما بگويم همه ي شما فردا شهيد خواهيد شد.
همه گفتند الحمدلله رب العالمين خدا را شكر كه ما فردا در راه فرزند پيغمبر خودمان شهيد مي شويم،‌خدا را شكر!
اينجا يك حساب است؛‌اگر منطق،‌منطق شهيد نبود،‌اين منطق مي آمد كه خوب حالا كه حسين بن علي به هر حال كشته مي شود،‌ماندن اينهمه افراد چه تأثيري دارد جز اينكه همه كشته بشوند، پس اينها ديگر چرا ماندند؟!اباعبدالله چرا اجازه داد كه اينها بمانند؟ چرا اينها را مجبور نكردند كه بروند؟ چرا نگفت چون كسي به شما كار ندارد و ماندن شما هم به حال ما كوچكترين فايده اي ندارد،‌تنها اثرش اين است كه شما هم جان خود را از دست بدهيد،‌ پس بايد برويد،‌ رفتن واجب است و ماندن حرام؟ اگر فردي مانند ما به جاي امام حسين مي بود و بر مسند شرع نشسته بود قلم بر مي داشت و مي نوشت :‌«حکمت به این که ماندن شما از این به بعد حرام و رفتن شما واجب است و اگر بمانید از این ساعت سفر شما معصیت است و نماز خود را باید تمام بخوانید نه قصر».
 اما امام حسین این کار را نکرد. چرا این کار را نکرد و برعکس، اعلام آمادگی آنها را برای شهادت تقدیس و تکریم کرد؟ معلوم می شود منطق، منطق دیگری است. شهید احیانا برای حماسه آفريني،‌ براي تزريق خون به جامعه، ‌براي نوربخشي به جامعه،‌ براي حيات دادن به جامعه بايد شهيد شود. اين مورد از آن موارد بود.

|+| نوشته شده توسط من در شنبه هفدهم اسفند 1387 ساعت 15:43 |

امام
مي گن بعضي ملائك نمي تونن امام رو از اوحدي مومنان تشخيص بدن.

پ.ن: اينم خيلي ديد مي خواد كه بنگري كه تا چه حد است مقام آدميت.
پ.ن: وقتي نمي فمي كه تو بهشت وظيفت چيه و بعد ظهور بايد چي كار كني و امام مي خواي براي چي؛‌كجاي خودت رو شناختي؟ اصلا هنوز آدم واست به صورت يه موجودي كه نه زمان داره و نه مكان و نه نياز به غذا و نه نياز به چيزاي رواني،‌ قابل تصور هست؟
پ.ن: نمي دونم بايد چي بشه كه يه كمم كه شده احساس خطر كنيم؟ فأين تذهبون؟

|+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 20:59 |

برهان نظم
خیلی ادعای بزرگیه که آدم بگه من نظم حاکم بر عالم رو دیدم!

پ.ن: فکر کنم ما چون به خدا اعتقاد داریم و به ائمه اعتماد قبول می کنیم که دنیا منظمه و الا ظاهر جهان امروز خیلی حاکی از نظم نیست!
پ.ن: فلسفه حد اکثر به درد این می خوره که یه سری موانع ذهنی رو برطرف کنیم (اگه خودش مانع تراشي نكنه) تا بشه آروم نشست و جهان رو دید و الا این ذهن و حافظه رو اگه تو پیری یا تو یه سانحه از دست ندیم، با مرگ كه از دستشون مي ديم!

|+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 20:52 |

تفکر انسانی!
چه شده است این انسانرا که این گونه سر به طغیان بر میدارد و احساس استغنا می کند؟
با این فلسفه و حقوق بشری که معلوم نیست از کدام سوراخ بیرون کشیده اند چه آشوب هایی که به پا نمی کنند و چه فتنه ها که بر نمی انگیزند! خود را در آن می سوزانند و دیگرانی از ان بهره می برند.
چگونه برای انسانی که هیچ نشناخته اندش و نه مبداش را می شناسند و نه معادش را این گونه برنامه ریزی می کنند؟

پ.ن: آزادی بیان یک امر بدیهی است؟ بی هیچ حدی؟

|+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 0:38 |

درماندگي
گاهي اوقات ميشه كه فقط مي توني دعا كني!

پ.ن: شايدم فقط گاهي اوقات اينو مي فهميم.

|+| نوشته شده توسط من در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 ساعت 21:2 |

دلداری
تو این دنیایی که تجارت های اولش سلاح و فحشاء و مواد مخدره، تعدد بازديد كننده ها مي تونه چي رو نشون بده؟!؟
|+| نوشته شده توسط من در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 ساعت 22:41 |

شکواییه
گ.ن: تو دوره ای که آدما دارن روز به روز تنها تر میشن و رفیق تنهایی آدم ها هم داره تکنولوژی می شه؛ بايد يه خورده نقش تكنولو‍ي رو رو مسايل فرهنگي جدي تر گرفت.

گ.ن: خيلي خوبه كه آدما بعد از چن سال وبلاگ نويسي و مينيمال بازي و فيلم سازي و رياضي؛ علاوه بر اين كه وبلاگ نويسا و مينيمال بازها و فيلمسازها و رياضي دانهاي بهتري ميشن؛ قد همون چن سال بزرگترم بشن.

گ.ن: مي شه در يوار رو يه جوري كرد كه همه خوششون بياد؛ مي شه حرف ها رو بيشتر تو لفافه گفت. مي شه پيرهن سياه ها رو در آورد. مي شه انگشتر ها رو محو كرد. مي شه فقط ترجمه ها رو نوشت. مي شه حرفاي قشنگ زد. مي شه گول زد. مي شه پنهان كرد. اما آخه به چه قيمتي؟

گ.ن: تا كي مي خوايم راجع به حرفا از رو بيوگرافي آدمايي كه اون حرف ها رو مي زنن اظهار نظر كنيم؟ تا كي مي خوايم گوشامون رو ببنديم روي حرفاي تازه؟ تا كي ملت از ما انتظار دارن هر حرفي رو كه مي خوايم بزنيم مناسب با اون تغيير قيافه بديم؟ تا كي مي خوايم از زور تبليغ و مسائل رواني و محيط و اين حرفا تاثير بذاريم و از اينا تاثير بگيريم؟ كاشكي فكر كردن رو بلد بوديم! (همش رو با خودم بودم اما تاثير روانيش موقعي جمع مي بندم بيشتره؛ تازه ريا هم نمي شه كه چقدر متواضعم!)

گ.ن: زور بي خودي چرا؟

|+| نوشته شده توسط من در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 ساعت 17:44 |

کام
می دانم که با کامجویی و کامرانی و کامیابی رشد حاصل نمی شود پس صبر عطایم کن. 
|+| نوشته شده توسط من در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 ساعت 7:18 |

سرمایه
حب و امید و بغض همه اش همين است.
دستم با شما پر است اما بي نگاهتان هيچم يا اهل بيت النبوة! 

|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 ساعت 20:53 |

الهی و ربی من لی غیرک
عجب مزه ی تلهی دارد
شاید هم گس است
بستن چشمهایم تنها
آن را متورم می کند
نفس ها
ملال انگیز و بی تاب
درد در چشمانم حلقه زده
و تردید عشق
همدمم شده
شعله ای سوزان

آیا همیشه کنارم می ماند؟
آیا حجم دستانم را
با گرمی خود پر می کند؟
همیشه روسای دست هایش
عطر نگاهش
تازگی نفسهایش
تداوم بعدش
و لطافت بلوری خیالش
همبستر من بوده است

من از شباهتی حرف می زنم
که به اندازه ی وصل
عجیب است
از غربتی زنده
از قرابتی باور نکردنی
عصیانی نابخشودنی
و از بسته بودنی که مکرر است
در ترسی کودکانه

آرزوی ساحل ندارم
که از جنس دریایم
اما
از این هجوم دست های ناآشنای توهم زا 
و این خاطرات کدر سرگردان
ملولم

دست و پا زنان
در میان امواج

|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 ساعت 13:34 |

از ما که گذشت!!!
ماجرای آن پدر ۱۳ ساله را شنیده ای؟

پ.ن: امیدت را هیچ گاه از دست مده. جدی می گم.

|+| نوشته شده توسط من در دوشنبه پنجم اسفند 1387 ساعت 15:25 |

جو
مي خواستم مفصلا در رد فلسفه بنويسم!

 پ.ن: شايد در جو گرفتگي ديگر اين مهم محقق شود!

|+| نوشته شده توسط من در شنبه سوم اسفند 1387 ساعت 21:10 |

آه گرسنگان
در گزارش صبح رادیو ایران موضوع برنج بود. یکی از مسئولان می گفت ما اکنون با مشکل انبارداری این کحصول مواجهیم و برای ۲ یا ۳ سال ذخیره ی برنج داریم!

پ.ن: از عذاب خدا به او پناه می بریم.

|+| نوشته شده توسط من در جمعه دوم اسفند 1387 ساعت 9:35 |

خطرناک
چرا خدا را می پرستم؟

در نظر من عاشقی اوج خودخواهی است.

پ.ن: خوب که فکرش را می کنم می بینم نه تنها جزو عبادالرحمن نیستم که خدا را پرستش کنم برای آن که او پرستیدنی است؛ علاوه بر آن حتي از تصور آن مرحله نيز عاجزم و فقط به بهشت فكر مي كنم.
پ.ن: و اين دوري از خود از آن مقوله هاي عجيب است. 

|+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه یکم اسفند 1387 ساعت 18:21 |