تبليغاتX
(هگارا) (یاد یار)
|+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 9:3 |

من مات و لم یعرف امام زمانه مات میته الجاهلیه
به درستی که حیات عالمانه به مرگ جاهلانه نمی انجامد.
|+| نوشته شده توسط من در سه شنبه پنجم آذر 1387 ساعت 18:50 |

سرماخوردگی خفیف
می شه به جای حرفای خوب گفت حرفای ویترینی!
موقعی که جامون نرمه و شیکممون سیره و ایام به کام خوب حرف می زنیم اما موقعی که یه مشکل کوچولو پیش می یاد حتی به کافر شدنم فکر می کنیم.
ای تو اون ...
 
پ.ن: یکی از سوالات شایع تو این مواقع اینه که کی گفته خدا مهربونه اصلا؟
|+| نوشته شده توسط من در دوشنبه چهارم آذر 1387 ساعت 14:53 |

باور كنين من واقعا مي تونم يه مشاور كنكور خيلي خوب باشم.‌ اگه نگم كه هستم.
آدما كلا تو زمينه ي نصيحت خيلي پيشرفت مي كنن.
|+| نوشته شده توسط من در شنبه دوم آذر 1387 ساعت 14:10 |

شاهد بازي
ما رو باش كه با ساقي و معشوق و خال و خط و عذار(!) و لب چه حالا كه نكرديم!(استغفروالله)
آخرش همشون پسر از آب در اومدن.
عجب مرام عرفاني اي!
|+| نوشته شده توسط من در جمعه یکم آذر 1387 ساعت 21:0 |

عشق
وقتي كه به يه دلي كه براي تو مي تپه دلگرمي!






پ.ن :بگم دله خودمه بي مزه مي شه نه؟
|+| نوشته شده توسط من در جمعه یکم آذر 1387 ساعت 20:58 |

(هگارا) (یاد یار)
اللّهم أرنی الطلعة الرشیدة
فیلم کوتاه
تا کی می خوای فیلم بازی کنی؟
تا اخرش؟
بعدش چی؟
برنامه ی دراز مدتت رو به من بگو!

|+| نوشته شده توسط من در شنبه سی ام آذر 1387 ساعت 14:58 |

دوگوله
یا هشام الصبر علی الوحدة علامة قوة العقل، فمن عقل عن الله اعتزل اهل الدنیا و الراغبین فیها و رغب فیما عند الله، و کان الله انسه فی الوحشة و صاحبه فی الوحدة و غناه فی العیلة و معزّه من غیر عشیرة.
|+| نوشته شده توسط من در جمعه بیست و نهم آذر 1387 ساعت 12:34 |

بازگشایی به مناسبت عید غدیر خم
شاید نکبت بار ترین چیزی که بهش دچاریم اینه که نمی فهمیم تو چه نکبتی زندگی می کنیم. و الا مگه می شه کسی انتخابش حق باشه و منتظر نباشه.

پ.ن: این که منتظر نیستیم متاسفانه به عنوان یه پیش فرض در نظر گرفته شده. از شما دوست منظر عزیز کمال عذرخواهی رو به عمل می یاریم. 

|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 ساعت 22:18 |

تعطیل

پ.ن: زنگی کماکان ادامه دارد.

|+| نوشته شده توسط من در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 ساعت 14:53 |

عرفه روز ما
امروز نه ؛ پس کی؟

پ.ن: یه فضای رویایی که توش بمب ترکیده با صدای حاج مهدی! جوونی کجایی که یادت به خیر.
|+| نوشته شده توسط من در دوشنبه هجدهم آذر 1387 ساعت 15:25 |

سوال ها ی حل نشده
بعضی موقع ها با عوض شدن فضا خیلی از سوال ها خود به خود حل می شن.
|+| نوشته شده توسط من در یکشنبه هفدهم آذر 1387 ساعت 8:20 |

ببین منو! همچین خبری هم نیستا!
|+| نوشته شده توسط من در شنبه شانزدهم آذر 1387 ساعت 6:51 |

جو
خوبه که فقط نوشته بودم شاهکار ادبیات فارسی.

هیچ علم صحیحی نیست مگر آن که از جانب معصوم است.

پ.ن: یه زمانی اگه یه نوجوونی رو می دیدم که نماز شبش ترک نمی شه یا تمام قرآن رو حفظه یا ... می گفتم این دیگه تهشه اماحالا فکر می کنم چیزای مهم تی هست تواین زمان که باید انجام بشه و اگه اینا نباشه شید از اون نماز شبا هم هیچچیش تاقیامت واسه آدم نمونه هر چند که توفیق بزرگی است.

|+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ساعت 23:34 |

افزایش آمار بازدید کنندگان
به جهت افزایش دادن تعداد بازدید کنندگان از این حربه استفاده می کنیم باشد که قبول افتد.

عکس های مستهجن
مطالب رکیک
فیلم های خصوصی
هر آنچه نفستان بخواهد!
شتاب کنید که وقت تنگ است.
|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 ساعت 19:31 |

سیاسی
بدین وسیله حمایت خود را از جناب محمود اعلام می دارم.
|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 ساعت 13:34 |

باران
وقتی دعای تعطیلی مدارس بچه های بالا سیل می شه تو خونه ی بچه های پایین. البت اونام تعطیل می شن ت موقع بازسازی مدارسشون.

پ.ن: چه قدر باید بارون بیاد تا پیش دانشگاهی تعطیل شه؟
پ.ن: هوا عجیب دو نفرست.
پ.ن: یکی کمه.
پ.ن: یکی کمه.
پ.ن: فک کنم دو تا کافی باشه.
|+| نوشته شده توسط من در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 14:58 |

دفتر خاطرات
شاید بیشتر از همه به کار آنها آید که از آینده حظی کمتر از امروز داشته باشند.

اش.ن: کوروش
پ.ن: دوستی معاصیش را می نگاشت اندرون دفتری. گفتمش حماقت است و بس. آتش زن و خاکسترش را بر باد ده. جای توبه نامه ی عملت را خود سیاه می کنی؟
پ.ن: بزرگی می گفت که در محضر بزرگان صلوات بفرستید تا سیاهی درونتان را نبیند. بزرگ دیگری می گفت بگذارید ببینند بلکه درمانش کنند. اگر درمان نکنند شما را با آنها چه کار. می گفت بعضیا می رن پلو آدمای بزرگ که بعدا بگن ما پلوی فلانی و فلانی و فلانی رفتیم. دیگم حرف هیش کی رو گوش نمی دن. می گن تو جوجه چی می گی! ما با بزرگتر از توها می پریم.

|+| نوشته شده توسط من در یکشنبه دهم آذر 1387 ساعت 18:26 |

شاهکار داستان نویسی ادبیات معاصر
بوف کور

پ.ن: درسته که هدایت برخورد خودش با قضیه منفعله اما دردش درد اصیلیه. درد نخستینه ها.
|+| نوشته شده توسط من در یکشنبه دهم آذر 1387 ساعت 10:56 |

عصر نخست
یکی بود یکی نبود.

«ی» اول «ی وحدت»(یا نکره) «ی» دوم «ی مصدری»
|+| نوشته شده توسط من در یکشنبه دهم آذر 1387 ساعت 9:20 |

ازدواج جادویی
چیزی که همیشه در آرزویش بودم.
|+| نوشته شده توسط من در شنبه نهم آذر 1387 ساعت 14:37 |

چندی است عناوین خویش را از من محجوب کرده اند و مرا در این هجران سوز و گدازی است که هر آن کس بشنوده است به فغان آمده. مر دوستان را تمناي من اين است كه وا مگذارندم و در اين گرداب از هلاكم برهانند و دعا از من دريغ نفرمايند كه خدا نيز ايشان را در سايه ي مرحمتش نشاند و آن گويد كه شنيدني است.

|+| نوشته شده توسط من در جمعه هشتم آذر 1387 ساعت 11:28 |

فاحشه
که دیگر جوان نبود
از گرسنگی مرد

|+| نوشته شده توسط من در جمعه هشتم آذر 1387 ساعت 11:20 |

درسته که معیار برتری و خوبی تقواست؛ درسته كه اين كه تو چه دانشگاهي درس خوندي يا چيكاره اي يا نوبل داري يا چيزاي ديگه اي از اين قبيل به انسانيتت ربطي نداره؛ اما آدمي كه تو زندگيش هيچ موفقيتي نداشته باشه مريض مي شه! به گفتن اين كهمن نمي تونم عادت مي كنه. اعتماد به نفسش رو از دست مي ده و ديگه خودي نمي مونه كه بخواد تقوا داشته باشه و نفس مطمئنه شه. البته اين مطلب شايد عموميت تام هم نداشته باشه.
|+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 20:37 |

تو ای نگار سیهچشم خوش بر ورویم
تو ای بتی که به جز او نکرده ام رویم
تو ای شهی که ز حسنت رمیده و مستم
تو ای گلی که به خارت گرفته ای مویم

مرگت فرا رسیده است

|+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 9:8 |

سوره ي تماشا
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر در ذهن
واژه اي در قفس است
حرف هايم ، مثل يک تکه چمن روشن بود
من به آنان گفتم :
آفتابي لب درگاه شماست
که اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد
و به آنان گفتم :
سنگ آرايش کوهستان نيست
همچناني که فلز ، زيوري نيست به اندام کلنگ
در کف دست زمين گوهر ناپيدايي است
که رسولان همه از تابش آن خيره شدند
پي گوهر باشيد
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد
و من آنان را ، به صداي قدم پيک بشارت دادم
و به نزديکي روز ، و به افزايش رنگ
به طنين گل سرخ ، پشت پرچين سخن هاي درشت
و به آنان گفتم :
هرکه در حافظه چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه ي نور ابدي خواهد ماند
هرکه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود
آنکه نور از سر انگشت جهان برچيند
مي گشايد گره پنجره ها را با آه
زير بيدي بوديم
برگي از بالاي سرم چيدم ، گفتم :
چشم را باز کنيد ، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟
مي شنيدم که به هم مي گفتند :
سحر مي داند ، سحر
سر هر کوه رسولي ديدند
ابر انکار به دوش آوردند
باد را نازل کرديم
تا کلاه از سرشان بردارد
خانه هاشان پر داوودي بود ،
چشمشان را بستيم
دستشان را نرسانديم به سرشاخه ي هوش
جيبشان را پر عادت کرديم
خوابشان را به صداي سفر آيينه ها آشفتيم

سهراب سپهري