تبليغاتX
(هگارا) (یاد یار)
(هگارا) (یاد یار)
اللّهم أرنی الطلعة الرشیدة
محکومیت یا سلام مزرعه
سلام تنهایی
تنها هم سلولی من!
|+| نوشته شده توسط من در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 ساعت 16:27 |

هوس
در هوس زاییدن شعری نو
مردانگی ام تباه شد.
|+| نوشته شده توسط من در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 ساعت 16:24 |

تکرار
با پاک کردن صورت مساله ما هنوز همان آدمی هستیم که از پس آن مسآله بر نمی آید.

پ.ن: البته مواجهه با مسایل زمان خاص خود را دارد.
|+| نوشته شده توسط من در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 ساعت 22:47 |

حس
احساس می کنم باید پدر شوم.
|+| نوشته شده توسط من در جمعه بیست و ششم مهر 1387 ساعت 19:20 |

واقع بینی یا واقعیت تلخ
معلمی می گفت:
«ببین تو هیچ وقت ترین نمی شی؛ باید با این کنار بیای.»

پ.ن : فطرتم درد می کنه.
|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ساعت 14:47 |

کاری حداکثر برای ابتدای راه
آشنایی با مفهوم ذهنی خدا می تواند بدن انسان را پاک کند و فهم انسان را از برخی آلودگی ها مصون نگاه دارد، اما فقط برای رد شدن است نه ماندن و سال ها درگیر فلسفه بودن به نظر اشتباه می آید.
|+| نوشته شده توسط من در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 ساعت 22:29 |

روزگار سرگردانی
عجب زمانه ای است که آن که کافرش می پنداری عجیب منتظر است و آن که مانند چشمانت به او اعتماد می کنی در پی هوا.
چه بسیار حر های در لشکر یزید که فضای دلهاشان حسینی است و چه بسیار شیاطین در عبادت، شش هزار ساله.
به راستی که انسان غیبت معیار را حس می کند.

خدایا اگر تو هدایت کنی گمراهی نابود و سیاه بخت است و اگر هدایت نکنی من نابود و سیاه بخت.
جز تو را هادی نمی شناسم.

|+| نوشته شده توسط من در جمعه نوزدهم مهر 1387 ساعت 16:28 |

داستانی نه تازه

شامگاهان که رؤيت ِ دريا
نقش در نقش می‌نهفت کبود ،
داستانی نه تازه کرد به کار
رشته‌ای بست و رشته‌ای بگشود
------------ رشته‌های ِ دگر بر آب ببرد .


وندر آن جايگه که فندق ِ پير
سايه در سايه بر زمين گسترد
چون بماند آب ِ جوی از رفتار
شاخه‌ای خشک ماند و برگی زرد
 ------- --- آمدش باد و ، با شتاب ببرد .
 

همچنين در گشاد و شمع افروخت
آن نگارين ِ چرب‌دست استاد
گوشمالی به چنگ داد و ، نشست
پس چراغی نهاد بر دم ِ باد
---------- -- هرچه ، از ما به يک عتاب ببرد .


داستانی نه تازه کرد ، آری
آن ز يغمای ِ ما به ره شادان ؛
رفت و ديگر نه بر قفاش نگاه
وز خرابیّ ِ ماش آبادان 
               دلی از ما ، ولی خراب ببرد !

                                                               نیما

|+| نوشته شده توسط من در جمعه نوزدهم مهر 1387 ساعت 16:12 |

ولایت مطلقه ی الله
انما ولیکم الله (و متعلقات)
|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 ساعت 14:44 |

نیست در لوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم حرف دگر نیست ازو در یادم
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
چه کنم لوح دلم ظرفیتش یک الف است

دوستی (احمد) فی البداه در جواب سروده است :
همزه ی طره ی یارم به الف تاج سر است
چه کنم در وطنم بی تن او بی وطن است

چرا عاقی کند کاری که ...
1- اندامش فرو کاهد
2- کودن می تواند کرد
3- خارش آورد همراه
4- درماند چو خر در گل
5- باز آرد پریشانی
6- تف در ذات او افتد
7- سلطانی عالم را طفیل عشق می داند
8- هیچ ابله نکردستش
9- باز آرد پشیمانی
10- سودی اندر آن نبود
11- ...
20- یارانم برفت از یاد

پ.ن: کاشکی حالشو داشتم نقاشی هامم بذارم تو وبلاگ.
|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 ساعت 14:42 |

نکته
اتفاقی که عموما می افته اینه که تو حل مسایل یادمون می ره دنبال چی بودیم. یه سری حرفایی می زنیم که معلوم نیست از کجا اومده یا به چه دردی می خوره. حرفای بیخودی می زنیم.
معلم هندسه
|+| نوشته شده توسط من در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 ساعت 21:32 |

اتفاق
همیشه منتظر فرصت های استثنایی هستیم که هیچ گاه پیش نخواهند آمد.
فرصت ها در گذرند مانند ابر.
|+| نوشته شده توسط من در شنبه سیزدهم مهر 1387 ساعت 16:4 |

خوش گذشت صابخونه
وقتی هق هق، چک چک می شود چه می توان گفت؟
گفتنی ها حل شد و فرو ریخت.
شنیدنی ها را بگو.
|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه دهم مهر 1387 ساعت 0:47 |

فرصت
...تیک تاک تیک تاک
(صدای تالاپ تولوپ قلب)...
تیک تاک تیک تاک
(یه خط صاف)
تیک تاک تیک تاک ...
|+| نوشته شده توسط من در شنبه ششم مهر 1387 ساعت 15:54 |

لوتی
خدا جون کرتیم بد رقم خرابتیم نا جور ما رو دریاب  
|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه سوم مهر 1387 ساعت 22:12 |