تبليغاتX
(هگارا) (یاد یار)
(هگارا) (یاد یار)
اللّهم أرنی الطلعة الرشیدة
بی نیازی
الیس الله بکاف عبده؟
|+| نوشته شده توسط من در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 ساعت 11:7 |

و ما ادراك ما ليلة القدر
|+| نوشته شده توسط من در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ساعت 17:10 |

کان لی فیما مضی اخ فی الله
کان یعظمه فی عینی صغر الدنا فی عینه
و کان خارجا من سلطان بطنه فلا یشتهی ما لا یجد و لا یکثر اذا وجد
...
|+| نوشته شده توسط من در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 ساعت 17:34 |

راهنمایی
انسان کامل کیست؟
 
پ.ن: بی زحمت یه کم حوصله کنین قشنگ توضیح بدین. 
|+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 ساعت 16:57 |

اخلاق
به نظرم منم اگه خدا پرست نبودم شبیه نیچه می شدم.
 
پ.گ.ن: البته از نظر تئوری و الا اولش سخته آدم کامل بودن.
|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 ساعت 16:34 |

نشانی
در سپیده دمان سواری از رهگذری نشانی خانه ی دوست را می گیرد. رهگذر به او نشانی باغی را می دهد (با ذکر هفت نشانی) که اگر سوار به آنجا برسد کودکی را خواهد دید و آن گاه می تواند از کودک نشانی دقیق و سر راست خانه ی دوست را بپرسد.
در حقیقت این شعر به زبان سمبلیک سفر از خود به خود را مطرح می کند. سوار باید به فطرت بی شائبه ی خود (کودک) برسد و از او چیزی را که می خواهد بطلبد.
خانه ی دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار


پ.ن: از کتاب نگاهی به سپهری نوشته ی سیروس عزیزم
|+| نوشته شده توسط من در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 ساعت 20:56 |

خواستن توانستن است
یه آدم عاقل بی احساس هر کاری رو که بخواد می تونه بکنه.

پ.ن: چون هر کاری رو که می تونه می خواد.
|+| نوشته شده توسط من در شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت 13:15 |

میل به جاودانگی
کی حال داره هفتاد سال مردگی کنه!
|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 15:16 |

عجیب گرسنه ام.
|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 13:19 |

همه شب در اين اميدم
كه هزار سال بخوابم
 
 
دل دردمندم اي جان
به غذا نياز دارد
|+| نوشته شده توسط من در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت 23:59 |

صدق
بابا تو رو خدا يه كم رو راست باش.
 
پ.ن: به خدا هنوز خودمم نمي دونم و الا خودت مي دوني كه ما اهل اين حرفا نيستيم!
|+| نوشته شده توسط من در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت 23:53 |

گفتم ببیمنمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم

پ.ن : فعلا موضوعیت نداره.
|+| نوشته شده توسط من در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت 12:9 |

درک متقابل
تا اینجا که درک متقابل توهم محض است.

پ.ن: من فعلا زن نمی خوام!(از خودم خجالت می کشم)
پ.ن: آدم نباید به کسایی که دوستشون داره خیلی نزدیک بشه.

|+| نوشته شده توسط من در دوشنبه چهارم شهریور 1387 ساعت 21:57 |

بهشت
من چلو کباب دوست دارم.
من پول دوست دارم.
من خدا را دوست دارم.
من زن را دوست دارم.
من حیوانات را دوست دارم.
من خودم را دوست دارم.
من خانه ی بزرگ دوست دارم.
من مادرم را دوست دارم.
من تنبلی را دوست دارم.
من پیتزا هم دوست دارم.
من دوست دارم یک دانشمند بزرگ باشم.
من دوست دارم بزرگترین شناگر تاریخ باشم.
من دوست دارم در همه ی رشته های المپیک طلا بگیرم.
من دوست دارم پنجاه و چهارتا بچه داشته باشم.
.
.
.
من دوست دارم یک خانه ی جنگلی داشته باشم.
من دوست دارم همه به من احترام بگذارند.
من دوست دارم همه مرا بشناسند.
من دوست دارم رییس یک باند مافیایی باشم.
من دوست دارم یک کماندو باشم.
من دوست دارم یک عارف باشم.
من دوست دارم یک ریاضیدان باشم.
من دوست دارم یک فقیه باشم.
.
.
.
مندوست دارم به بهشت بروم.
من حوری دوست دارم.
.
.
.


پ.ن: پس من از هم اکنون در جهنم هستم.
ر.ن: رجوع شود به آیه ی توضیحات وبلاگ

|+| نوشته شده توسط من در دوشنبه چهارم شهریور 1387 ساعت 15:38 |

یار مهربان
کودک که دیگر پیر شده بود
هنوز هم در کتاب ها به دنبال گمشده اش می گشت
|+| نوشته شده توسط من در شنبه دوم شهریور 1387 ساعت 21:10 |