تبليغاتX
(هگارا) (یاد یار)
(هگارا) (یاد یار)
اللّهم أرنی الطلعة الرشیدة
حساب
کاری که باید کرد تمرین قصد قربت است. تمرین قصد.

پ.ن : حساب خیلی چیز ها را باید جدا کنیم. حساب خود و خدا را از خیلی چیزهای دیگر که به ریش خودمان (خود و خدا) بسته ایم.
|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 ساعت 14:3 |

نیاز
این که انسان از چیزی مستغنی شود یا نیازی در او رفع گردد فقط هنگامی میسر است که انسان از آن خواسته بزرگتر شود.

پ.ن : یاد زمانی می افتم که حتی اگر تمام اسباب بازی های مغازه ی اسباب بازی فروشی محله مان را هم داشتم؛ باز هم نداشتن اسباب بازی های همبازی هایم عذابم می داد.(فکر می کنید هنوز هم خواب را می بینم؟)
|+| نوشته شده توسط من در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 ساعت 19:37 |

جسارت!
او با تمام جسارت به نقد دیگران می پرداخت.

پ.ن: نقد سازنده.
|+| نوشته شده توسط من در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 ساعت 15:32 |

حیا
یکی از ایرادات جامعه ی ما پرده های دریده شده است و ایراد دیگر آن پرده های الکی آویخته.
|+| نوشته شده توسط من در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 ساعت 15:32 |

چشم ظاهر
الها! چشمی و گوشی بسته عنایت فرما!

|+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 20:38 |

جمله سازی
آمدن .......
بودن .......
رفتن(مردن) .......
 
مثال : آمدم بودی نرفتم.
|+| نوشته شده توسط من در شنبه نوزدهم مرداد 1387 ساعت 22:51 |

کار مفید
به جز محبت کردن هر کار جدیه دیگه ای که بلدین بهم بگین لطفا.
|+| نوشته شده توسط من در شنبه نوزدهم مرداد 1387 ساعت 22:38 |

توسل
دستم را بگیرید.
هنوز گرمای دستتان کامل محو نشده است.
سرمای مرگ در من هنوز راه نیافته است.
اما مرگ در همین نزدیکی هاست...
 
پ.ن: حاصلضرب فاصله ی زندگی از یک نقطه در فاصله ی مرگ از همان نقطه برابر ۱ است.(x*1/x=1 رابطه ي عكس مورد نظر بوده است)
|+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 11:44 |

خجالت
 یک فنجان قهوه ی اسپرسوی داغ و عالی
دوستان
پاستا
دخترک جوراب فروش
کنار خیابان
زیر سایه
مشق فردا
رویای خانوم دکتر شدن
جایی برای خواب
ترانه ی مادری
 
پ.ن : من نمی بینم ولی به ها خیلی ترانه ی مادری رو دوست دارن
|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 16:12 |

جهنم پوچي
جايي كه هيچ راه فراري ندارد
 
پ.ن: ففرّو الي الله
|+| نوشته شده توسط من در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ساعت 16:3 |

lost
كاشكي تو زندگيمون اونقدر كارهاي مهم و مشكلات بزرگ و آدمهاي در خطر داشتيم كه زندگيمون مي شد مثه فيلمها!
 
پ.ن: شوخي كردم.
پ.ن: انقلاب - جنگ - عشق- روزمرگي - هدف - من - خدا -  lost
|+| نوشته شده توسط من در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ساعت 15:54 |

پشت دریاها
هر چی فکر کردم در مورد
پشت دریاها شهری است
جایی به جز آمریکا به ذهنم نرسید
 
 
|+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت 18:39 |

صابخونه! کسی خونه هست؟ بله بله بله بله بله ...
این دل کجاش بی صاحابه؟
کم کمش دوتا صاحاب داره!
 
پ.ن: البته هیچ چیش با بیش از یکیش هیچ فرقی نمی کنه مهم اینه که پاستوریزه باشه!
|+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت 18:37 |

همسایه
همسایه ای داشتیم که هر روز با سنگ شیشه هایش را می شکستیم
او هم هر موقع شیشه ی نو می انداخت ما را خبر می کرد

پ.ن: هر چی خودم رو یادم میره احساس می کنم بیشتر دارم جون میکّنم
پ.ن: امسال از رجبای پارسال فقط اعتکافشو داشت فک کنم تو فکر یه سورپرایزه
|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 20:7 |

یواشکی
فرو می رود دستم
در سوراخ دماغم
مهم نیست که کسی
نیست که بگوید
تو اون یکیه!
|+| نوشته شده توسط من در شنبه پنجم مرداد 1387 ساعت 16:18 |

هر روز دور تر از دیروز
قلب ها رو می گم


پ.ن: قابل تعمیمه!
|+| نوشته شده توسط من در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 22:14 |

یا علی مددی ...
با خودم گفتم بعضی چیزها اگه تو دل بمونه قیمتیه نه موقعی که حراجش کنیهمون چیزهایی که دلو اونقدر می لرزونه تا هی محکم تر شه. یا علی مددی...
|+| نوشته شده توسط من در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 22:11 |