![]() واصبر نفسک مع الذین یدعون ربّهم بالغدوة و العشی یریدون وجهه و لا تعد عیناک عنهم ترید زینة الحیاة الدنیا و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذکرنا واتّبع هواه و کان امره فرطا نقدها را بود آیا که عیاری گیرند تا همه صومعه داران پی کاری گیرند مصلحت دید من آن است که یاران همه کار بگذارند و خم طره یاری گیرند هگارا موجودی که اشتباهی بود.
پست الکترونیک بایگانی مطالب بایگانی مطالب
آبان 1388
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 جستجو
پیوندها
پایگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای
اشک های سجاده نیاز ابریشم مرز اندیشه PooYa ... (beta) من او اسپايدر مرد یادومچی :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
رجا نیوز
انصار نیوز کوته نوشت بانک اطلاعات نشریات کشور سایت حکیم بزرگوار آیت الله جوادی آملی پایگاه اطلاع رسانی حضرت آیت الله مصباح یزدی آوای آزاد شهرام جون story محسن نامجو تمام پیوندها آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
(هگارا) (یاد یار)
اللّهم أرنی الطلعة الرشیدة
عشق سودای شبانست که دراز است و قلندر بیدار
|+| نوشته شده توسط من در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 14:53
حواستان باشد گریه کردن از یادتان نرود
پ.ن : چیزهایی با گریه خارج می شوند که با بول و غائط خارج نمی شوند. |+| نوشته شده توسط من در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 22:35
مسافرت
سه روز بود که هر که را می دیدم می فهمید که دست کسی روی سرم است. سه روز بود که تنهایی تنها خواسته ام بود. فهمیدم که چقدر دلم برایت تنگ می شود. فهمیدم که چقدر دوست داشتنی هستی و چقدر دوستت دارم. فهمیدم که تو چه رفیقی و من چه نارفیقم. به رفاقتمان قسم که بی تو زندگی کردن نخواهم.
پ.ن: یه رفیقی داریم ما چن وقتی هست کاش گیر یه سری نارفیقه! براش دعا کنین لطفا |+| نوشته شده توسط من در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 22:32
فی تشریح الدراسه الاولی من «درس الیوم»
موقعی که ازش می پرسی چته که امیدواری می گه عجب راست می گه چمه که امیدوارم! دنبال جواب می گرده اگه پیدا نکرد کم کم از فطرتش فاصله می گیره. بیمار می شه تا این که خودشو پیدا نکرده گم می کنه. هیچ چی می شه. کارش تموم می شه. اولین قدم پیدا کردن خود است.
کسی که حکیمی ندارد که ارشادش کند هلاک می گردد. (حدیث از معصوم) تو عالم رشد کردن نداریم. رشد دادن داریم که یه فاعل داره و یه مفعول. رشد داده شدن هم مجهولشه. پ.ن: دلم می خواد برم تو یه رودخونه شنا کنم. یه سد بزنم آب جمع شه. تو ام میای؟ مایو همرات نداری؟ خوب با شرت بیا! دلم می خواد تا موقعی که می تونم ریسک(جوونی) کنم ریسک کنم که عقده ای نشم. |+| نوشته شده توسط من در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 22:25
درس امروز
1-آدم سالم آدمیه که الکی امیدواره، الکی خوشه، از همه چیز لذت می بره. این آدم هنوز از فطرتش فاصله نگرفته.
2- آدم حرکت می کنن جبرا و این حرکت یه هدف ناخودآگاه داره. آدم بزرگا هدفاشون رو خودشون انتخاب می کنن و آدم های سالم معمولا هدف ناخودآگاهشونم از سعادت دورشون نمی کنه. 3- سعادت چیست. 4- جهنم : حیل بینهم و بین ما یشتهون. 5- با تیغ فقه گردن اصول عقائد رو نزنیم. پ.ن: دارم به یه نظریه فکر می کنم. نظریه ی اصالت لذت. پ.ن: شاعر یعنی سهراب و سهراب یعنی شاعر.(البته شعر گفتن همچین چیزی هم نیستا ولی چرا!!!) |+| نوشته شده توسط من در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 21:27
هر کسی مشق خودش
با مشق آدمای برزگ و نوشتن بزرگ نمی شیم فقط ادا در آوردیم.
پ.ن: اگه خدا بخواد می شه نخواد مکی شه. چرا بیخودی حرص می خوری؟ |+| نوشته شده توسط من در شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت 20:53
تغابن
هیچ چی به اندازه ی حسرت عذابم نمی ده!
پ.ن: وای از اون بهشتی که حسرت توش باشه. |+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 13:49
خیلی دور خیلی نزدیک
اکثر قریب به کل(!) مشکلات ما ناشی از خرکی کار کردن است!
و ان الراحل الیک قریب المسافة |+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 13:47
زور
مطابق آخرین دریافت ها در طول راه هر گاه احساس کردید دارید زور می زنید بدانید که راه را اشتباه گرفته اید.
|+| نوشته شده توسط من در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 15:17
هجویات(سخنان بیخودی)
نمی دونم دیشب بود یا نبود هر چی که بود نبود اما شایدم بود ولی این بود از اون بودا نبود خلاصه من بودم اون بود رفته بودیم لب رود پر دود بود پای گل ها همه کود بود همه جا سخن از آواز و سرود بود همه بودن نمی دونم که اونم بود
پای عشق که به میان می آید هر خل و چل بازی جایز شمرده می شود حال آن که مجنون بدبخت دیوانه بود اما این چنین گاگول نبود این اسگل بازی ها را نمی توان به ذات ایشان نسبت داد یعنی ایشان به نظر نمی آید که عرضه ی چنین کارهایی را داشته می بوده باشند عشق را حالتی گفته اند که تا نخوری ندانی مانند پفک می ماند هر کسی که به نحوی می خواهد خویش را به نحوی در محفل اصحاب مقرب جلوه دهد از درد عشق می نالد حال آن که درد او به دیگر جای او باز می گردد که مجال شرح و بسط آن نیست اما تو خود حدیث مفصل خوان از این مجمل یاوه هایی به گوش می رسد که جوانی بود و عاشق گشته بود و در عشق خویش از ثبات قدم دم می زد اما تا مقام رسوایی و شیدایی رخ از پس پرده بیرون مشید و نقاب از چهره برداشت مهمل بافی را کناری نهاد و به درس و کار و زندگی و زن و بچه ی خویش(خانواده) همت گمارد. جان کلام آنکه عمر بیهوده سپری شد و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم! در مذمت خارش تن پ.ن: انگیزت چی بود خدا وکیلی؟!؟! |+| نوشته شده توسط من در دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت 17:18
حرفای قشنگ بیخودی
این شعر خیلی قشنگه! فوق العادست البته برای الآنم که تازه کارم!!!
اما به هیچ دردی نمی خوره لااقل به هیچ درد من نمی خوره جز این که دور هم باشیم. شاعر : دوست عزیزمون جناب فریدون خان مشیری ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط من در دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت 16:45
من نبودم = بچه بودم
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز بچه بودم که تو در دلم نشستی! |+| نوشته شده توسط من در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 11:19
دلم گرفته
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است و هیچ چیز نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند و فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد چه سیبهای قشنگی حیات نشئه تنهایی است و میزبان پرسید قشنگ یعنی چه ؟ قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال و عشق تنها عشق ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس و عشق تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد مرا رساند به امکان یک پرنده شدن و نوشداروی اندوه ؟ صدای خالص کسیر می دهد این نوش و حال شب شده بود چراغ روشن بود و چای می خوردند چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی چه قدر هم تنها خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی دچار یعنی ..........عاشق و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد و چه فکر نازک غمنکی و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه آنهاست نه وصل ممکن نیست همیشه فاصله ای هست اگر چه منحنی آب بالش خوبی است برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر همیشه فاصله ای هست دچار باید بود وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد و عشق سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست و عشق صدای فاصله هاست صدای فاصله هایی که غرق ابهامند نه صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر همیشه عاشق تنهاست پ.ن: شک ندارم که خدا هوامو داره. |+| نوشته شده توسط من در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 11:2
در حصارها زندگی می کنیم.
|+| نوشته شده توسط من در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 12:6
حافظ عزیزم!
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش |+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 12:27
تفکر صبحانه
اگر توهم تنها بودن و یا توهم تنها نبودن را نداشتم شاید این چنین آلوده نمی شدم.
پ.ن : بعضی انسان ها نماد ظلمت اند باور کنین! |+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 11:30
عاشقانه
نوشته های عاشقانه به دل می نشینند اما من همیشه از عاشقانه نوشتن می هراسم. از به دل نشستنش می هراسم.
|+| نوشته شده توسط من در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 12:0
. سر خط
عجب حالی می ده نماز شیکسته تو وطن!.
آب و هوای شیراز یه جورایی اذیتم می کنه!!. واسه خیلی ها دلم تنگ شده بود که نمی دونستم.. آدم جدا از هم زندگی می کنن.. خدا هنوزم منو دوست داری؟. چرا بیخیال من نمی شی؟. سفر تموم شد.. دل خیلی موجود عجیبیه!!!. می خوام مکانیک بخونم. پ.ن: اینا همش پی نوشت بود. کلا به حاشیه رونده شدم. سر خط از کدوم وره؟ |+| نوشته شده توسط من در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 11:50
مرض
شما می دونین آدم مریض کیه؟ فک می کنم مریض شدم.
|+| نوشته شده توسط من در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 11:23
فاطمه
هنوز هم هیچ نمی دانم از این اول صادر. مادر مادرم! ای کسی که قداستت الهی است! ای کسی که برای رسیدن به بهشت اول بوسه ی بر پای تو باید! می دانم که دوستم داری! من نیز تو را دوست می دارم! از خدا بخواه که من در نوکریت کم نگذارم. برای زخم هایی که خواسته یا ناخواسته بر قلب تو وارد نموده ام هیچ گاه خودم را نخواهم بخشید هر چند که می دانم تو مرا بخشیده ای از همان ابتدا! زن تا کنون فکر می کردم که مردها بانیان جامعه ی بشری اند اما اکنون فکر می کنم که مردان تنها مجریند و کسانی پشت پرده اند. |+| نوشته شده توسط من در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 11:13
تصمیم
برای اولین بار در زندگی حس می کنم که تصمیم گرفته ام.
استاد می گفت درس حوزه خوااندن یا درس دانشگاه (هیچ) ربطی به بزرگ شدن انسان ندارد؛ فقط شغلت را تعیین می کند. پ.ن: البته مزایایی هم در نظر گرفته شده است. شکایت.ن: از این که قدرت تصمیم گیری ندارم واقعا ناراحتم. |+| نوشته شده توسط من در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 12:26
|