![]() واصبر نفسک مع الذین یدعون ربّهم بالغدوة و العشی یریدون وجهه و لا تعد عیناک عنهم ترید زینة الحیاة الدنیا و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذکرنا واتّبع هواه و کان امره فرطا نقدها را بود آیا که عیاری گیرند تا همه صومعه داران پی کاری گیرند مصلحت دید من آن است که یاران همه کار بگذارند و خم طره یاری گیرند هگارا موجودی که اشتباهی بود.
پست الکترونیک بایگانی مطالب بایگانی مطالب
آبان 1388
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 جستجو
پیوندها
پایگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای
اشک های سجاده نیاز ابریشم مرز اندیشه PooYa ... (beta) من او اسپايدر مرد یادومچی :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
رجا نیوز
انصار نیوز کوته نوشت بانک اطلاعات نشریات کشور سایت حکیم بزرگوار آیت الله جوادی آملی پایگاه اطلاع رسانی حضرت آیت الله مصباح یزدی آوای آزاد شهرام جون story محسن نامجو تمام پیوندها آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
(هگارا) (یاد یار)
اللّهم أرنی الطلعة الرشیدة از سر ناچاري
اصلا دوست ندارم كسي لختمو ببينه.
پ.ن: ديشب رفتيم استخر.
پ.ن: انگيزه هاي نوشتن از بين رفتن.
پ.ن: خطرناك ترين چيزي كه الآن به نظرم مي رسه خياله. |+| نوشته شده توسط من در جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 13:51
پرواز
برای پرواز فقط یک دست لباس سفید کافی است! |+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 11:49
اول ابتدای تابستان
امروز روز خوبی بود واقعا خوب.
جا دارد از استاد حامد تشکر فراوان کنم. از دوستان گرامی که همه بر خلاف خودم اسمشان مرکب است نیز بسی متشکر و سپاسگزارم. آقایان محمد حسین٬ امیرحسین و امیرسلار. از دوستی که همه جا همراهیمان کرد نیز متشکرم هر چند که حقش را ادا نکردیم اما فکر نمی کنم ناراحتش کرده باشیم. دوست خوبیست. در دوستی کم نمی گذارد. خدا حفظش کناد! پ.ن : استاد حامد من نیستم البته این استاد حامد و گر نه استاد که هستم البته چیش بماند. |+| نوشته شده توسط من در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 22:44
حلقه ای گمشده
از این که با پیشرفت علوم امروزی از ریاضیات و روانشناسی گرفته تا فلسفه و فقه و عرفان٬ محیط جوامع بشری(!) انسانی تر نشده است این نتیجه را می گیرم که یا این علوم در امر پیشرفت انسانیت بی تاثیرند یا به تنهایی تاثیری ندارند.
پ.ن : دقت کنید که از این که به نظر من محیط انسانی بسیار پسرفت کرده است هیچ نتیجه ای نگرفتم! |+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 21:36
بیچاره
بیچاره من که هر وقت خواستم خودی نشان بدهم زیر پای خودم له شدم. بیچاره من که این همه به خودم تو سری زدم. بیچاره من که جای هر زشدی را از خودم گرفتم. بیچاره من که دیگر چیزی از من باقی نمانده است. بیچاره من که خودم را وقف تو کردم. بیچاره من که خودم را اشتباه گرفتم.
|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 13:19
فاین تذهبون؟
چی می گی بابا جون؟
اعصابت چرا خورده؟ ولش کن بابا! بیا با ما باش. حله حله |+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 10:23
ببین این چی می گه من که نمی فهمم هر چی می گه یادداشت کن.
دلم می خواد یه جایی باشه که فقط من و خودم باشیم.
دلم می خواد خودمو ببینم. دلم برا خودم تنگ شده. خودم سرش شلوغه. واسه خیلی ها وقت داره ولی واسه من نه. می گن اگه با خودتون آشنا شین یه چیزایی مفهمین. البته می گن. نمی دونم منم که دارم خراب می شم یا خودمم. احتمالا دلیلش اینه که از خودم دورم. خیلی وقته ندیدمش تقریبا از وقتی که به دنیا اومدم. تشنگی این روزها حس غالبه. دلم یه لیوان آب می خواد. مزه ی آب داره از یادم می ره. اما نیاز به آب هر لحظه شدید تر می شه. پ.ن : خودم می گه قصد ازدواج داره. شما کیس مناسبی سراغ ندارین؟ |+| نوشته شده توسط من در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 16:44
یا مولاتی
منی که از شناخت خویش عاجزم چگونه از شناخت ام ابیها دم زنم؟ من تنها می توانم از نعمت محبت فاطمه سخن بگویم. من از غم های او چه می فهمم و تنها می توانم در غمش اشک بریزم که آن نیز بدون شک نعمتی است الهی.
فاطمه (علیها السلام) ای که در دامان او پیامبر صلوات الله علیه و علی آله الطاهرین پیامبر شد و علی علیه السلام به برکت او هستی یافت و حجت خدا بر حجج الهی بود. من چه می فهمم از غم فاطمه علیها السلام که فاتح خیبر در غم او بلند بلند گریه می کند. زهرایی که رسول خدا پیشش زانو زده و دستانش را می بوسد. چه می فهمم؟ خدایا تو خود گواهی که حب فاطمه و پدرش و فاطمه و همسرش و فاطمه و اولادش علیهم افضل الصلوات تنها سرمایه ی ما است پس ما را آنی و کمتر از آنی از حبیبان خویش جدا مگردان. |+| نوشته شده توسط من در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 11:36
از تولد تا مرگ
با سوال «که چی بشه» متولد می شویم.
جمله ی «بیخیال آخرش»٬ آخرین جمله ی یک انسان است. |+| نوشته شده توسط من در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 11:26
کَ
تو اعتکاف بودیم. ده دوازده هزار تا معتکف تو یه مسجد دور هم. دوستان و رفقا به تمامی جمع بودیم به جز سه چهار تن از رفقای از پیشینیان و پسینیان تا به امروز که خدا زیادشان کناد. در آن هنگامه بود که تنهایی چهره ای تازه از خویش در برابر دیدگان من به نمایش گذارد.(این دیگه با دال ذاله!)
پ.ن: از موقعی اومدم تهرون حضور این حس دایمی است.
|+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 ساعت 20:1
با کی کار داری؟
عوامل بسیاری انسان را از خالصانه نوشتن باز می دارد که نظر خوانندگان تنها یکی از آنهاست!
|+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 ساعت 19:51
انسان
انسان یک موجود تو خالی نیست.
فهمیدن یعنی تکیه بر پری درون. |+| نوشته شده توسط من در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 14:26
خیلی پرتی بابا!
این نامه ای است به تو که مرا درگیر توهمات می دانی و خرافاتی و در توهم توطئه ام می خوانی. من نیز تو را نا آگاه و کور یافته ام.
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط من در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 11:8
ارسول
ارزش هر کس به اندازه ی سوال های اوست. (نقل به مضمون از دکتر علی شریعتی)
|+| نوشته شده توسط من در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 11:12
الآن اصلا موقعیت آپ کردن پست رو ندارم.
پ.ن: چن شب پیش بارون اومد زمینا یه کم تشنگیشون بر ظرف شد اما ما ... |+| نوشته شده توسط من در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 16:22
نقل از http://meshkiman.blogfa.com
داستان زندگی داستان پیرمرد یخ فروشیست که به او گفتند : فروختی ؟ گفت : نخریدند ... اما تمام شد ... |+| نوشته شده توسط من در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 16:21
جهنم و آتش
جهنمیان عزیز. برای اطلاع عرض می کنم که اگر روزی در جهنم هوس آتش کردید، هر چه بیابید آتش نمی یابید.
|+| نوشته شده توسط من در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 10:58
من=اختیار
کسی که خویش را نمی تواند از تن و ذهن و روان خویش باز شناسد؛ محکوم به جبر است. همان جبری که بر جسم وی یا دیگر متعلقاتش حاکم است. این گونه است که منی در او شکل نمی گیرد و اختیاری ظهور نمی یابد و انتخلبی صورت نمی گیرد. گشنگی او را به سمت غذا و نیاز دیگر او را به سمت پاسخی دیگر می برد اما نه نیاز او بلکه نیاز پندار او از او. این چنین می شود که انسان نه بهشتی می شود و نه جهنمی. انسان هیچ می شود. انسانی که اختیار نداشته و انتخابی نکرده بر چه اساس مجازات شود یا پاداش بگیرد؟
اولئک کالانعام بل هم اضل من که فکر نمی کنم چارپایان درکی از بهشت و جهنم داشته باشند٬ البته خود انعام که بهشت جسم آن ها چراگاه های سرسبز و پر آب و علف است. |+| نوشته شده توسط من در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 10:51
چرا همیشه فکر می کنیم دیگران باید قدر ما را بدانند؟ چرا هیچ گاه خودمان قدر خودمان را نمی دانیم؟ چرا به این بی قدری خود فریفته می شوی؟ چرا تکبر ما را به زانو در می آورد؟ چرا آدم نمی شویم؟ چرا اعصابمان خورد است؟ چرا حالیمان نمی شود؟
پ.ن: چرا اینقدر سوال می پرسی؟ علفت را بخور! |+| نوشته شده توسط من در شنبه چهارم خرداد 1387 ساعت 12:4
حادثه
خبرگذاری ها واقعه ای عجیب را گزارش دادند. شخصی در یکی از نقاط روی کره زمین توانست برای چند ثانیه فکر کند. پژوهشگران می گویند این واقعه ی نادر قرن هاست که رخ نداده است و حتی برخی تا پیش از این می گفتند که موجود متفکر منقرض شده است.
پ.ن: منو می گنا!!! پ.اصلاح: با تذکر دوستان خبرگذاری را به خبرگزاری اصلاح می کنیم. |+| نوشته شده توسط من در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 13:12
ّبه به
اولین بار کی به من گفت من طبع شاعری دارم؟
|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 17:21
|