تبليغاتX
(هگارا) (یاد یار)
(هگارا) (یاد یار)
اللّهم أرنی الطلعة الرشیدة
سری بنهاده ام ای جان به راهت
قدم در راه دیگر نه (این تن بمیره!!!!)
|+| نوشته شده توسط من در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 13:0 |

قال الخمینی:
اگر فطمه زهرا سلام الله علیها مرد بودند، علی التحقیق پیغمبر خاتم می بودند. (نقل به مضمون از حاج آقا تهرانی)
|+| نوشته شده توسط من در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 10:24 |

مصباح
امروز ظهر حس کردم که دوست دارم قربون آقای مصباح برم.

پ.ن : جیگرشو
|+| نوشته شده توسط من در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 19:15 |

عطش
قل ارءیتم ان اصبح ماوکم غورا فمن یاتیکم بماء معین

پ.ن : تشنمه. آب می خوام!
|+| نوشته شده توسط من در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 19:45 |

مادر
هیچ غمی به جانگدازی غم مادر نیست؛ آن هم چه مادری.

پ.ن: با عرض تسلیت به محضر مولا
|+| نوشته شده توسط من در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 13:4 |

اندر باب عقل
کسی که می گوید : «من عقل را قبول ندارم» به عدد حروف این جمله و بسی بیشتر از آن می گوید :
«من قربون عقلم می رم، من چاکر عقلم، عقل همه ی زندگیمه، بدون عقل چی کار کنم، عقل خیلی چیز خوبیه، مگه می شه عقلو قبول نداشت و ...»
|+| نوشته شده توسط من در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 12:59 |

شعر خالیبندی

اهل آن سوی خوابم اما

دورم از بیداری

خواب سنگین مرا تنها او

می تواند بدرد

 

دیشب از پرده ی چشم

خوابی از نور گذشت

خواب من شیرین است

خوابی از جنس بلور

خوابی از جنس امید

این امید است که معنای گل زندگی است

بی وجودش گلها

همه پژمرده شوند

|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 10:33 |

ربنا
ربنا افرغ علینا صبرا و توفنا مسلمین
|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 10:23 |

قال عین صاد
آنچه آدمی را بالا می برد؛ نه سرمایه است و نه عمل، بلکه سعی اوست.


|+| نوشته شده توسط من در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 19:1 |

استادیوم
یکی از نشانه های اسگلی اینه که وقتی می گی می ری استادیوم اونم برای نگاه کردن بازی تیم حریف(دشمن)، خودتو به آبیاری چمن های استادیوم بعد از مسابقه هم که شده برسونی!

پ.ن: یه وقت فکر نکنین من از این کارا می کنم ها!
|+| نوشته شده توسط من در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 18:58 |

امروز وقتی از کلاس شیمی جیم زده بودیم، به بچه ها گفتم که من از اول دبستان تا حالا احضار ولی نشدم و حتی یک بار هم انضباطم زیر بیست نبوده. (با خجالت)
که ناگهان آقای فرازی پیداش شد و جمعمون کرد. فرستاد دفتر و بعدشم سر کلاس. اصلا هیجان نداشت.
زنگ بعد رفتم بالا دیوار، گرفتنم گفتن زنگ می زنیم خونتون و از انضباطت کسر می کنیم. خواستم بگم خیلی ممنون ولی گفتم ببخشید؛ اما زنگ نزدن امیدوارم انضباط رو کم کنن دیگه!
فقط فردا رو واسه احضار ولی شدن وقت دارم!
برام دعا کنین

پ.ن: مردیم از بی هیجانی! پس چرا جنگ شروع نمی شه؟!؟
|+| نوشته شده توسط من در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 21:37 |

دور کثافت
خدا مرا از این دور نکبت بار نجات دهد.

پ.ن: همه بگین الهی آمین
|+| نوشته شده توسط من در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 18:36 |

برائت
برائت می جویم از دشمنان خدا و رسول او و اهل بیت او. 
|+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 9:28 |

نماز قضا
اگر با آمدن آفتاب از خواب بیدار شویم؛ نمازمان قضاست ...

پ.ن: اینو تو سایت بچه های قلم دیدم.
|+| نوشته شده توسط من در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:19 |

عین صاد

بسمه تعالی

رنجی نیست؛

اگر زمین را از تو بگیرند،

آسمان زیر پای توست

اسفند 60

 

 

|+| نوشته شده توسط من در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:7 |

صدای پای آب
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
دست در جذبه ی یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
صبح ها وقتی خورشید در می آید متولد بشویم
هیجان را پرواز دهیم
روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
نام را باز ستانیم از ابر
از چنار، از پشه، از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم

کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم

جو.ن: قربون سهی

|+| نوشته شده توسط من در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 19:35 |

پسرک
سلام
صب کن. هنوز تایپش تموم نشده. برو بعدا بیا. مرد باش!


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط من در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 19:27 |

به به

تو که نازنده بالا دلربایی                                 تو که بی سرمه چشمن سرمه سایی

تو که مشکین دو گیسو در قفایی                     به ما گویی که سرگردون چرایی

بمیرم تا دو چشم تر نبینی                             شرار آه پر آذر نبینی

چنان از آثش عشقت بسوزم                           که از مو رنگ خاکستر نبینی

دلم دردی که دارد با که گوید                            گنه خود کرده تاوان از که جوید

دریغا نیست همدردی موافق                           که بر بخت بدم خوش خوش بموید

گل وصلت فراموشم نگردد                               وگر خاک از سر گورم بروید

سیه بختم که بختم واژگون بی                        سیه روزم که روزم تیر(ه)گون بی

شدم محنت کش کوی محبت                          ز دست دل که یا رب غرق خون بی

ز عشقت سوختم ای جان کجایی                    بماندم بی سر و سامان کجایی

نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی                   نه در جان نه برون از جان کجایی

 

پ.ن : خداییش با صدای شجر حالی می ده اساسی!

|+| نوشته شده توسط من در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 19:53 |

نامه

بسم ربک

سلام بر تو ای سلام سلام ای جان جانان سلام ای آقای من سلام ای مولای من سلام ای هستی من سلام ای همه ی امید من  سلام ای معلم

ای یگانه معلمی که علم توحید می آموزی؛ علم عشق ، علم حب، علم ایمان، علم خارج کردن حب دنیا از دل، علم سلامت قلب، علم زدودن زنگار دل و علم تلاوة قرآن. ای مظهر و معدن و سرچشمه  ی علم. ای کسی که خداوند به وسیله ی تو نور علم را به قلب هر که بخواهد می تابند. اشکانم از برای توست. شاید هم کمی برای خودم باشد اما تو صاحب منی. مرا به حال خویش رها مکن. زنگیم را که می بینی همه چیز در آ« یافت می شود جز ذره ای علم. تو را کم دارم. چر نمی آیی؟

بدبختیمان را ببین! آنقدر بد بختیم که جای خالی تو را حس نمی کنیم. اوج بدبختی را نمی فهمیم. مشکل اساسی زندگیمان گرانی ماست و دوغ و نان است. خانه ها که ارزان شود دلمان نیز شاد می شود گوییا مشکلمان به طور کامل حل شده است. 70 سال بی تو زندگی می کنیم و حتی یک بار هم تشنه ی تو نمی شویم. شب های جمعه آسوده تر از هر شب دیگری می خوابیم البته اگر فردایش المپیاد نداشته باشیم. این را می دانم که زندگی بی تو معنا ندارد.

دوست دارم تو باشی. دوست دارم غمی در دلت نباشد. دوست دارم خانه ات را جارو کنم. دوست دارم هر چه تو می گویی اجرا کنم. دوست دارم به من دستور دهی. دوست دارم سایه ی تو روی سرم باشد. دوست دارم بنده ی تو باشم. دوست دارم صدایت را بشنوم. دوست دارم نگاهت کنم. دوست دارم … اما حیف که گناه نمی گذارد.

دلم را پاک گردان دلم را آماده ی خدمتت کن. هر که هر چه شد با نگاه شما شد و هر که هر چه نشد به خاطر دوری از شما شد. دوست دارم شهید شوم. دوست دارم پیش پای تو قربانی شوم. هر چند که لایق نیستم اما دوست دارم به هنگام مرگ در آغوش تو باشم. دوست دارم سر بریده ام را روی پایت بگذاری.

دوستت دارم

خدا کند کند که بیایی

حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار                          خانه از غیر نپرداخته ای یعنی چه؟

|+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 21:34 |

روزگار سخت
وقتی تصمیم گرفتن اینقدر سخت شده است. وقتی خوب و بد را نمی توان تشخیص داد. وقتی نمی فهمی کدام ها آدمان خوبیند. می شود فهمید که دل نفهم گشته است. نفهمی بر آمده از گناه. درک نکردن سر برآورده از کثافت. ناشی از حکومت شیطان. این ها همه نشان می دهند که جای کسی خالی است. زندگی بدون امام سرکاری است.
|+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:0 |

به ایکاروس
ایکاروس جان! ای اعصاب خورد من! من هر چه گشتم سوراخی نیافتم تا نظری در آن بنهم! گویا مشکلی پیش آمده!
|+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:57 |

فقط به خاطر تو
شمعی به میان جمع و بحث رخ یار
شیر است و برنج است و پنیر است و خیار
|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:45 |

حس
تیرگی گناه رو حس می کنی؟

پس نوشت: می خواستم تا قبل از تموم شدن داستانم دیگه پست جدید نفرستم اما نشد!!!
|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:40 |

شاهکارهای ادبی
                                                                                           (قالب)
در دلم بود که راه از این سوست          آریا راه خلا از این سوست          (خلویی)
خیال و خال و خطت برد هوش از سر من
چرا دروغ که نه خطی دیدم و نه خالی                                            (صادقانه)
هنوز در سر ما آرزو کند غوغا         که تا رخش تو نبینی؛ نبینی آسایش   (طوفانی)
نشستمی به کنار روان جوی کوچک
ببستمی به دو دستم مسیر آب روان                                              (سادیسمیک)
شبی به خواب من آمد پری رخی مهوش
هنوز حسرت غسلی چنان به دل ماندست                                       (آخر شبی)
یار ما گر ز سر مهر نظر بر سر ما اندازد
طی این راه به شکرانه و مستانگی و سجده کنیم                              (تپل مپل)
ما ز خود بی خبرانیم و خبر دار ز دوست
کاین خبرداری ما بهر رخ (همچو گل) عمه نکوست                              (بیتی از مثنوی مضاف)
از فغان دیگران آمد ستوه          این دل ریش به خون غلتیده ام
ناله ای از عمق جان سر دادمو   دیگری را دل چنان آمد ستوه                (2 بیتی ابتدایی انتهایی)


پ.ن : همین آلآن از پای رایانه بلند شین و یه دوری بزنین. چون این ابیات واقعا سنگینن. نباید یه جا میذاشتمشون. خودمم حالم خوب نیست. هنوز که نشستین از اون علامتا
|+| نوشته شده توسط من در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 14:44 |

همه تو
من از خودم بدم می آید. من از او بدم می آید. من از آن ها بدم می آید. من از فکر کردن بدم می آید. من از دیدن بدم می آید. من از بوسیدن بدم می آید.
من خودم را دوست می دارم. من او را دوست می دارم. من ما را دوست می دارم. من آن ها را دوست می دارم. من فکر کردن را دوست می دارم. من دیدن را دوست می دارم. من بوسیدن را دوست می دارم. من بوییدن را دوست می دارم.
من فقط تو را دوست می دارم. من فقط بوی تو را دوست می دارم. من فقط روی تو را دوست می دارم. من فقط آئارگی در کوی تو را دوست می دارم. من حسین تو را دوست می دارم. من خود تویی را دوست می دارم. من از خود ناتویی بدم می آید.
باور کن که من دوست می دارم فقط تو را دوست بدارم.
|+| نوشته شده توسط من در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 14:13 |

دلگرمییین
آقای من، عکس تو بر دیوار اتاقم همیشه مایه ی آرامش دل من است؛ یادم می آورد که تو را دارم. اما چشمانت همیشه یه سمت جای خالی عکسی اشاره دارد که همه ی دیوارها انتظارش را می کشند و نه فقط دیواره که سقف ها هم در انتظارش نشسته اند. دوستت دارم و این سرمایه ی من است.


|+| نوشته شده توسط من در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 14:12 |

آپ
به نظر شما من معتاد شدم؟
|+| نوشته شده توسط من در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 20:35 |

فوتی
بابا شماها بدون فوتبال چطوری زندگی می کنین؟ اصلا مگه بدون فوتبال می شه به اون کاری که شما می کنین گفت زندگی؟

پ.ن: فکر کنم یه روز دیگم اخراج شیم از اون علامتا
|+| نوشته شده توسط من در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 20:31 |

دل هوای بوسه دارد
بوسه ای بر دست دوست
|+| نوشته شده توسط من در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 20:27 |

گاهی
گاهی وقتا دلم تنگ می شه می فهمم
گاهی وقتا می فهممُ دلم تنگ می شه
گاهی وقتا می فهمم، دلم تنگ می شه
گاهی وقتا تنگ می شم وقتی دلم می فهمم
گاهی وقتا باز باز می شم وقتی دل تنگم می فهمه
گاهی وقتا وقتی دلم تنگ می شه تازه می فهمم
خلاصه بین تنگی و فهم و دل رابطه ای عمیق برقراره از اون علامتا

|+| نوشته شده توسط من در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 20:8 |

مادر
فکر می کنم بزرگترین نعمتی که من از آن محرومم، مادر شدن است.

پ.ن: یکی از محبوبترین چیز ها نزد من لپ است آن هم از نوع نرم و تپلش.
|+| نوشته شده توسط من در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 19:57 |

اخلاص
یه اسگل با اخلاص بودن خیلی سخته خیلی


پ.ن: واسه بیان نحوه ی بیان جملاتم یه علامت اختراع کردم اینجا پیداش نمی کنم از اون علامتا
|+| نوشته شده توسط من در جمعه ششم اردیبهشت 1387 ساعت 17:15 |

بوس
کار ما با یه ماچ راه می افتته ها!
|+| نوشته شده توسط من در جمعه ششم اردیبهشت 1387 ساعت 17:2 |

استاد 5
مگه همه چی با یک شروع می شه؟

زندگی زمزمه ای است
که خر از عمق وجود
با شرر سر میداد

پ.ن:
1- این همین الآن اومد
زندگی عرعر شب های سبکبالی ماست
13- هر شماره ای دلم بخواد می ذارم
2- تازگی ها دریافتم که خلاصه نویسی اگر سند (رجوعش ود به 5) مشکلات مزاجی به همراه می آورد!
46- درد می کند بدجور!
*- این نظرو نتونستم تو وبلاگ مامان بذارم دهنم سرویس شد گفتم این جا می ذارمش:
سلام
چن روزه اشغالین
بابایی براتون هوو آورده (فعل ماضی به جهت امید به محقق الوقوع بودن)
10 میلیون دوکون دار و شاگرد دوکون دار داریم
مرسی از کار تولیدی
نه من خودم می خوام بیل بگیرم برم سر زمین کار کنم
دلمان از برایتان به اندازه  ذره ای شدست
دعا فراموشتان نشود

5- (SOND) دیدیم واژه ای که منظورمان را بیان کند نمی شناسیم آفریدیمش ، جان من گویا نیست؟
6- انسان در هیچ قالبی نمی گنجد
7- امروز پنج شنبه است و من هنوز نماز نخوانده ام و خیلی خوابم می آید و دوستان زیادی دارم و شعر را و خط را و تو را دوست می دارم و از نامردی خسته شده ام و و دیرم شده است و این حرف ها خواندن ندارد به کارتان برسید!
8- تمام علامت تعجب های پایان جملات را حذف کردم
9- به سلامت

|+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 17:51 |

پوچ
|+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 17:37 |

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

پ.ن: ها؟

|+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 16:57 |

عمر تمام گشت و ما عاشق نشدیم! عجب عمر بیحاصلی!
|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 19:10 |

و اما عشق ...
 وفای در عشق یعنی چی؟ یعنی عاشق جز معشوقت نشی حتی اگه زیباتر بود؟ زیباتر از معشوق هم می شه؟ اصلا تعرف زیبایی چیه؟ مگه زیبایی رو زیبا تعریف نمی کنه؟ مگه زیبایی از معشوق جدا می شه؟ مگه اصلا چن تا چیزه این دو تا؟ وفای در عشق می تونه همیشه دنبال زیبایی بودن باشه؟ می تونه از نا زیبا(زشت) دوری کردن باشه؟ زشتی چیه؟

پ.ن: چی می گی بچه؟

|+| نوشته شده توسط من در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 15:16 |

آدم بزرگا
گاهی اوقات حس می کنم خیلی بهم سخت میگذره وقتی ادای آدم بزرگا رو در می آرم.

من هنوز حامد کوچولو ام که تو کف مدال طلام!

|+| نوشته شده توسط من در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 15:15 |

محور (من_زمان)
(قبلا) ... خودم ... خودم ...(؟(شاید نظری))

پ.ن: مرسی از این همه اخلاص

پ.ن: دروغه که گفتن دوری و دوستی

پ.ن: يه موجودي كه به نظر خيلي مهربون مي اومد دوس نداشت يه چيزايي گفته بشه هي اكشن كنسلد مي فرستاد. دستش درد نكنه! 

|+| نوشته شده توسط من در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 14:50 |

برنامه ی نحس
کاش می شد تمام برنامه های زندگی هایمان از جمعه ی همین هفته به هم می خورد!
|+| نوشته شده توسط من در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 13:31 |