تبليغاتX
(هگارا) (یاد یار)
(هگارا) (یاد یار)
اللّهم أرنی الطلعة الرشیدة
قطع و وصل
قم خشکسالی شده بود! ملت اومدن پیش آقای خوانساری گفتن آقا بیا نماز استسقا بخون. آقا گفتن باشه فلن روز میام! خبر به شاگرداشون رسید اومدن پیششون گفتن آقا چه کاری بود کردین؟ بزرگای دیگه ای اومدن نماز خوندن بارون نیومد! چرا با ما مشورت نکردین!! می دونین اگه بارون نیاد چه لطمه ای به جایگاه شما می خوره؟
آقا گفت اصلا بهتره که بارون نیاد! مردم امیدشون از من و امثال من قطع بشه برن از خود خدا بخوان!!!

پ.ن:  یه امام رضا بیشتر تو عالم نیست! جمالشو عشقه!
|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 18:36 |

پ.ن
آنکه به پرسش آمد و فاتحه خواند و می رود
گو نفسی که روح را می کنم از پیش روان

پ.ن : بالاخره امروز بارون اومد! حس خیلی خوبی داشتم بعد از فوتبال بازی کردن زیر بارون تو حیاط پشتی مدرسه به صورت یواشکی که سر آخر لو رفت و مشاور گرامی ما رو دیدند و ما هم مثه بچه های خوب روانه ی خانه شدیم!
از اون حس بهتر حسیه که اونقد گلی و خیس باشی که کسی سوارت نکنه یعنی اصلا خودت دوست نداشته باشی سوار تاکسی شیو تا خونه پیاده بری! تو شهر شلوغی مثه تهرون واسه خودت بزنی زیر آواز و هیش کی صداتو نشنوه ولی می دونی اونی که باید بشنوه می شنوه اصلن تو این فضاست که صداشو می شنوی!
امیدوارم دیگه امسال معدلم بیست نشه!!!! نمی دونم چه خاطرهی هیجان انگیزی از مدرسه واسه بچم تعریف کنم
|+| نوشته شده توسط من در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 18:33 |

اگر آن طایر قدسی ز درم باز آید عمر بگذشته به پیرانه سرم باز آید
    دارم امید بر آن اشک چو باران که دگر                    برق دولت که برفت از نظرم باز آید
    آنکه تـاج ســر من خاک کف پایش بود                    از خدا می طلبم تا به سرم باز آید
    گـــر نثــــار قـــدم یــــــــار گرامی نکنم                    گوهر جــان به چه کار دگرم باز آید
    مانعش غلغل چنگست و شکر خواب صبوح              ور نه گر بشنود آه ســــحرم باز آید
    آرزو مند رخ شاه چو ماهم حافظ                           همتی تا به سلامت زدرم باز آید

|+| نوشته شده توسط من در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 18:25 |

پروردگارا
پروردگارا! اگر در حق من فضل و کرم روا داری؛ در حق آنکس روا داشته ای که همواره خویشتن را مستحق عقوبت تو داند؛ و هرگز نفس خویش را از لغزش هائی که مستوجب انتقم و کیفر توست، مبرا نشمارد.
پروردگار من! این فضل و کرم را در حق بنده ای بکار بردی که بیمش از قهر تو بیش از امیدش به مهر توست، و بیش از آنچه به نجات امیدوار باشد از نجات مایوس است. اما نه آن یاس که «قنوط» شمرده شود و نه آن امید که فریبش دهد و به دنبال خویش از درگاه تو بدورش دارد. بنده ای ضعیف و ذلیلم که سیئاتم بر حسناتم بچربد و در برابر خطایا و معاصی خود در پیشگاه تو حجتی که بهانه ام شمرده شود ندارم. و تو آن خداوند بزرگ و دانا و توانا باشی که صالحین و صدیقین به امید کرم تو فریب نخورند و گناهکاران از کرم تو نومید نباشند؛ زیرا ای پروردگار من! ذات کریم و رحیم تو اقتضا کند که کس از فضل تو ممنوع و محروم نماند و عظمت و جلال تو اعظم و اجل از آن باشد که حق را به مستحق باز ندهد.   
|+| نوشته شده توسط من در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 18:17 |

ربکم اعلم بما فی نفوسکم ان تکونوا صالحین فانه کان للاوّابین غفورا

|+| نوشته شده توسط من در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 18:5 |

هالیوود
فک کنم یه کم سطح توقعات آدما تو انتخاب همسر بالا رفته نظر شما چیه؟
پ.ن : دلیلشم که واضحه (سوء تفاهم نشه)
|+| نوشته شده توسط من در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 15:59 |

نماز عامل دوری از خدا
کسی که نمازش او را از کار زشتش باز ندارد، ثمری جز دوری خدا برای او ندارد
|+| نوشته شده توسط من در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 15:51 |

نماز عامل بدبختی
    کسی که نمازش او را از کار زشتش باز ندارد، ثمری برای او ندارد جز دوری خدا
|+| نوشته شده توسط من در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 15:47 |

علم سودمند کدام است؟
آیا علمی که به ذات خویش خوب باشد وجود دارد؟
سودمندی چگونه معنا می شود؟
سودمند چگونه مشخص می شود؟
مبنای خوبی چیست؟
آیا دیگران مهم اند؟
آیا نظر دیگران مهم است؟
آیا دیگران وجود دارند؟

پ.ن : منتظر جواب های شما به «هر» سوالی سودمند(!) (=راهگشا (در این جا)) که خواستید هستم!              
|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 21:8 |

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر            
|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 20:56 |

یار
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
|+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 13:3 |

غم برود
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
 
 
|+| نوشته شده توسط من در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 8:34 |

بی خیری
هیچ مطلب مفیدی ندارم که بگم ! همین!
فعلا!
پ.ن: صرفا جهت خالی نبودن عریضه که خیلی عریضه!!!
|+| نوشته شده توسط من در سه شنبه هشتم آبان 1386 ساعت 17:32 |

من
هیچ کس بین من و خودم و خواسته ام حایل و واسطه نیست یعنی نمی تواند مانع آن شود که من چیزی را که می خواهم در وجودم بارور کنم و نیز تا من نخواهم هیچ کسی به من دسترسی ندارد تا به من آسیبی بزند پس من همانم که خود بخواهم البته کسی که از من به من نزدیکتر است مرا نیز هیچ کاره می کند! 
|+| نوشته شده توسط من در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 18:26 |

زندگی بی معنی است!

زندگی بی معنی است

زندگی سختی بسیار ز پشت سختی است

زندگی زخم کهن بر دل ریشارش است

زندگی لاشه ی ماهی لب دریای سیاهست

زندگی رود پر از جوش و خروش رخوت

زندگی سایه ی خشم و حسد ونفرین است

زندگی دست پلید طمع است

زندگی بازی آشفتگی و واهمه و ابهام است

زندگی مردگی است

زندگی تابعی از رنج و بلاست

که به جز شک

دگرش حاصل نیست

زندگی خنده ی تلخ نمکین دخترکی است

که در این ظلمت و ظلم

به عروسک هایش

در خیال مات و مبهوت پر از حسرت ها

از ته دل می گفت

زندگی

تا همین جا کافیست

زندگی بی معنی است

آری آری زندگی بی روی او این گونه است

زندگی بی بوی او بوی تعفن می دهد

زندگی در مرکز گرم حضورش

گرمی معنا هویدا می کند

زندگی با خاطرات او پر از مهر و صفاست

زندگی جوشد ز امّیدش مثال چشمه ای

پاک و زلال و گرم

در کوهی پر از یخ

زندگی چرخیدن حور و ملک، جن و  پری

وز همه برتر او

گرد آن دخترک است

زندگی لالایی مادر برای معنیش

زندگی دیدن زیبایی رویاگونه

در رخ هر یک از آن

عروس کوچک هاست

زندگی فکر به فرداهایی است

که به دستان من و تو و کمک هایی از او

در تب و تاب تحقق یابی است

زندگی هشق به اوست

زندگی یعنی او

او که هرگز به ضمیر غایب

نتوان او را خواند

زندگی جلوه گه معنی الفاظ ظهور است و حضور

زندگی با خود خود دوستی است

نه از آن بالاتر!

زندگی عاشقی خود با خود

که دمی، لحظه ای حتی نتوان ساخت جدا

عشق را از عاشق

عشق همراه من است

زندگی زمزمه ای است

که خر از عمق وجود

با شرر سر می داد

زندگی مزه ی آش رشته است

در کنار مادر

در کنار فامیل

در حیاط خانه

گرد حوضی که پر است از ماهی

و در آن یک ماه است

خانه ای که بوی اسپند از در و دیوار آن می خیزد

سفره ای پهن است و گرداگرد آن

همه از بوی خوش آش همی سرمستند

دیگ و آتش با ملاقه دست رنجوری که پر از عاطفست.

زندگی یعنی همین

زندگی پایان برای دیو شب

زندگی مهری است

اندر پشت کوهستان سرد و یخ زده

گاه بالا آمدن نزدیک است

او همان زندگی است

 

|+| نوشته شده توسط من در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 16:57 |

شیئی آشنا
        این دیگر چیست؟ اثری از حیات در آن دیده نمی شود! خیلی سیاه و بد بوست! گردی از غم رویش را پوشانده است! گویا سال هاست که آن را تمیز نکرده اند! سختی اش به سختی حجاره می ماند! گویا این قلب من است!!!! 
|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه دوم آبان 1386 ساعت 16:53 |