![]() واصبر نفسک مع الذین یدعون ربّهم بالغدوة و العشی یریدون وجهه و لا تعد عیناک عنهم ترید زینة الحیاة الدنیا و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذکرنا واتّبع هواه و کان امره فرطا نقدها را بود آیا که عیاری گیرند تا همه صومعه داران پی کاری گیرند مصلحت دید من آن است که یاران همه کار بگذارند و خم طره یاری گیرند هگارا موجودی که اشتباهی بود.
پست الکترونیک بایگانی مطالب بایگانی مطالب
آبان 1388
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 جستجو
پیوندها
پایگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای
اشک های سجاده نیاز ابریشم مرز اندیشه PooYa ... (beta) من او اسپايدر مرد یادومچی :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
رجا نیوز
انصار نیوز کوته نوشت بانک اطلاعات نشریات کشور سایت حکیم بزرگوار آیت الله جوادی آملی پایگاه اطلاع رسانی حضرت آیت الله مصباح یزدی آوای آزاد شهرام جون story محسن نامجو تمام پیوندها آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
(هگارا) (یاد یار)
اللّهم أرنی الطلعة الرشیدة عقل و حس
من آن چیزی که خیلی ها با عقل شناختندش و با عقل نفیش نمودند را دیدم ، حسش کردم، بوییدمش، لمسش نمودم، حلاوتش را چشیدم، از او لذت بردم و سایه نگاه مهربانش را بر سرم آرام کننده یافتم. محبتش را در سینه ام به آسانی به نظاره می نشینم و شب ها در آغوش او به خواب می روم . فکر می کنم این ارزشمند تر باشد.
پ.ن : البته رشته های مورد علاقه من فلسفه و ریاضیات هستند. |+| نوشته شده توسط من در شنبه هجدهم آذر 1385 ساعت 16:5
خیانت
با خخود که اندیشیدم دیدم که چه خیانتهایی که ننموده ام! به خود و ولی نعمتم! نمی دانم چگونه می توانم سرم را بالا بگیرم اما این را می دانم که رحمت بی پایان حق مر اینگونه پرده در نموده است! خدایا عمرم تباه گشته ! به شقاوت افتاده ام! مرا ببخش تا کمی هم زندگی کنم ...
|+| نوشته شده توسط من در جمعه هفدهم آذر 1385 ساعت 15:55
فردا
فکرش را که می کنم که اگر روزی با آمدن یار دیگر مشکلی نخواهیم داشت، تحمل این شرایط برایم دشوار می شود. اما برای بهبود شرایط به انتخاب می پردازم.
|+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 ساعت 14:9
نقش
چه ذهن هایی بسیطی داریم. خلاف فرش های پر نقش و نگارمان ذهن هامان تنها یک رنگ دارد. شاید آبی روشن!
|+| نوشته شده توسط من در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 ساعت 14:29
عید
عجب روزی است امروز. امروز بی شک، روز قدر است. اگر با نزول قرآن در شبی ، آن شب، شب قدر می شود؛ پس با ظهور قرآن ناطق در این روز با سعادت، این روز نیز روز قدر می شود.
روز ولادت شاهی که با بیچارگان همنشینی می کند. رئوفی که حتی من سیه رو را نیز به بارگاه خود پذیرفت. کریمی که بی حد می بخشد در ازای هیچ. سلطانی که با این همه طلا ، هشتم شده است! پ.ن : کاشکی می شد الآن ... |+| نوشته شده توسط من در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 ساعت 14:19
دعا
عزیزی التماس دعا داره ، برای زهرا کوچولو همه با هم دعا کنیم زود تر خوب بشه. واسه همه مریضا دعا کنیم. لطفا برا قلب مریض منم دعا کنید که ...
|+| نوشته شده توسط من در جمعه دهم آذر 1385 ساعت 15:38
صبر
از او به جز خودش هیچ نخواهیم و در راهش از او کمک بخواهیم. تنها اگر صبری عطا کند و جهت گیریمان درست باشد ، دیگر راهی تا حضرت دوست نمانده!
|+| نوشته شده توسط من در جمعه دهم آذر 1385 ساعت 15:37
فقط تو
اما حالا دیگر هیچ نمی خواهم مگر تو بخواهی ...
|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه هشتم آذر 1385 ساعت 16:26
تو
حال که کمی با تو بودم فهمیدم که می خواهم تنها تو باشی. می خواهم فدایت شوم. می خواهم که ... می خواهم هر آنچه تو می خواهی.
|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه هشتم آذر 1385 ساعت 16:23
من و تو
دوست دارم، که با تو باشم. لحظه ای دور از تو نمانم. تو را در آغوش گیرم. شب ها زلف تو در دست، به خواب روم. تنها خواب تو را ببینم. دوست دارم تو بیدارم کنی. اولین صحنه ای که می بینم تو باشی و نز آخرین آن.
|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه هشتم آذر 1385 ساعت 16:18
یاد
زمزمه .... هو معکم اینما کنتم ... نجوا ... الا بذکر الله تطمئن القلوب ... آروم ... نحن اقرب الیکم من حبل الورید ... آهسته .... الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم ... زیر لب ... و ما هو الا ذکر للعالمین ... ساکت ... نحن نزلنا هذا القرآن لذکر ... در دل ... ذکر ... ذکر ... واقعیاتی شبیه توهم ... توهماتی واقعی ... ذکر ... هو ... او ... من ... او ... ذکر.......
|+| نوشته شده توسط من در سه شنبه هفتم آذر 1385 ساعت 21:0
حسرت
در عمرم حسرت بسیاری چیزها خورده ام! حسرت پول و قدرت و شهرت و حتی دوست داشتن و خیلی چیزهای دیگر اما با این حسرتی که (نَ)بودم را فرا گرفته جایی برای حسرت دیگری باقی نمانده!
یادم می آید که من بودم و او! و او بود و خیلی های دیگر! من به جز او کسی نداشتم اما او هم دیگرانی داشت_ که آن دیگران نیز به جز او نداشتند _ و هم خودش خودش را کافی بود... او رو به من کرد و مرا خواند تا در آغوشم گیرد و کفایتم کند؛ اما ... من رو برگرداندم و پای به فرار نهادم و برای هیچ به سوی هیچ شتافتم ... اما این نیز حسرت بار ترین لحظه نبود چون او به دنبالم می آمد و صدایم می کرد، نگرانم بود و از چشم هایش اشک همچون، مانندی برای آن نمی یابم ، به هر صورت به گونه ای رفتار می کرد گویی جز من کسی ندارد ولی من بی کس از تنها کسی که می توانستم برای همیشه داشته باشمش گریزان بودم ... که ناگاه ... حسرت بار ترین لحظه فرا رسید ... و من به مقصدم، به معشوقم، به آنچه به آن سو می دویدم رسیدم ... به نابودی ... و دیگر ندیدم که او پس از رفتن من چه حالی پیدا کرد . منی که دیگر بودی نیست جز نابود! |+| نوشته شده توسط من در دوشنبه ششم آذر 1385 ساعت 17:36
ریشه یابی
چشم ها خشک نمی گردند مگر از قسوت قلوب؛ و دل ها قسی نمی گردند مگر از کثرت ذنوب
|+| نوشته شده توسط من در دوشنبه ششم آذر 1385 ساعت 17:21
حجارة
یا ایّهاالّذین أمنوا قُوا أنفسکم و اهلیکم ناراً وَقودها الناسُ و الحجارةُ علیها ملائکةٌ غلاظٌ شدادٌ لا یعصونَ اللهَ ما أمرهم و یعلون ما یؤمرون
این چه آتشی است که آتش زنه اش ناس و حجارة است؟ معنای ناس روشن است امادر مورد حجارة چه؟ شاید و تنها شاید تفسیر یا تأویل این کلمه در آیات زیر آمده باشد: ثمّ قست قلوبهکم من بعد ذلک فهی کالحجارةِ أو اشدُّ قسوةً و إنَّ من الحجارةَ منه الانهار، و إنَّ منها لما یشّقّقُ وفیخرجُ منه الماء، و آنّ منها لما یَهبطُ من خشیة الله، و ما الله بغافلٍ عمّا تعملون |+| نوشته شده توسط من در دوشنبه ششم آذر 1385 ساعت 17:18
شر
شر چیست؟ شر هیچ نیست. همانگونه که تاریکی معنایی ندارد و هر آنجا که نور نباشد تاریکی است.
شرور کیست؟ آن کس که نیست! پ.ن : چه بد بخت آن نیستی که اسیر نیستی است. |+| نوشته شده توسط من در یکشنبه پنجم آذر 1385 ساعت 15:2
نگاه
دلم برای آن نظرهایی که میان هروله عاشقان به دلهامان می شد آن قدر تنگ است که دیگر چیزی برای نگاه کرده باقی نمانده!
پ.ن : کجاست محرم؟ |+| نوشته شده توسط من در شنبه چهارم آذر 1385 ساعت 17:46
جلل الخالق
چه آفریده است این خالق توانا که در کسری از ثانیه از این رو به آن رو و از آن رو به این رو می شود! واقعا که جلل خالق که شکرگزارترین و ناسپاس ترین را خودش آفرید و روزی داد. تواناترین خالقی که عاجز ترین مخلوقش او را چنان معصیت نمود که عرش او به لرزه در آمد و باز هم رحمان و رحیم ماند. آیا این خدای توانا و دوست داشتنی مرا رها کرده است؟
پ.ن : من که باور نمی کنم کسی را رها کند |+| نوشته شده توسط من در شنبه چهارم آذر 1385 ساعت 17:43
توبه
بارالها لباس مذلت پوشانیده مرا گناهانم و دوری ات جامه عجز و ناتوانی بر تنم انداخته و جنایت بزرگ مرا دل مرده ساخته تو ای خدا از رجوع به لطف و کرمت باز این مرده دلم زنده گردان که جز تو ملجأ و مأوایی ندارم. پس اگر تو از در برانی ام، دیگر به که رو آرمو اگر تو ردم کنی از جنبت به که پنا برم؟ فوا أسفاه من خجلتی و افتضاحی. یا غافر الذنب الکبیر و ای جبران کننده هر استخوان شکسته! |+| نوشته شده توسط من در پنجشنبه دوم آذر 1385 ساعت 14:22
رؤیا
این روزها ازدواج برای نو جوان، تنها یک رؤیای شیرین است که تلخی های فراوانی به دنبال دارد.
|+| نوشته شده توسط من در چهارشنبه یکم آذر 1385 ساعت 15:1
|